محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

138

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

جلّ رفتستى و بنشسته استى كه اين غنيمت به دين اسلام حلال كند ، شما را عذابى فرستادمى بزرگ بدانكه آهنگ دنيا كرديد و طمع خواسته كرديد . پس پيغامبر عليه السلام چون اين آيت بر خواند گفت : اگر شما را عذاب آمدى ، از شما جز عمر نرستى . پس خداوند سبحانه و تعالى ديگر آيت فرستاد قوله تعالى ، * ( فَكُلُوا مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلالًا طَيِّباً . 8 : 69 ) * پس خداى تعالى ايشان را غنيمت حلال كرد ، و حكم ابو بكر را رضى الله عنه بپسنديد و بر آن حكم او شريعت بر آن بنهاد . و پيغامبر عليه السّلام بدان لشكرگاه ببود ديگر روز روز يك شنبه بر گرفت و به مدينه باز شد . و آن شب اين عبد الله بن كعب كه اسيران داشت يكى عرش بكرد هم پهلوى عرش مصطفى عليه السّلام و اسيران را همه در آنجا كرد ، و خود بر در عرش بنشست تا نگاه دارد . و آن شب عبّاس بن عبد المطَّلب همه شب همى ناليد از درد دست كه سخت بسته بود . پيغامبر عليه السّلام نالهء او بشنيد و دلش بر وى بسوخت و همه شب خوابش نيامد . و چون از شب نيمى بگذشت ، پيغمبر عليه السّلام اين عبد الله بن كعب را بخواند گفتا : عمّ مرا عبّاس چه بوده است كه همى نالد ؟ گفتا : يا رسول الله ، دستش سخت بسته است . گفت : مرا از غم او امشب خواب نيامد . گفت : يا رسول الله ، دستش باز دارم ؟ گفت نه و لكن دستش سستتر كن كه عمّ نيمى از پدر بود . پس عبد الله بيامد و دست عباس سست كرد ، و نالهء عباس بنشست و پيغامبر عليه السّلام بخفت . ديگر روز لشكر بر گرفت و با غنيمت و اسيران باز گشت و به منزلى ديگر فرمود آمد و گفت : اين اسيران را بر من عرضه كنيد تا ببينم . آنگه يكان يكان عرضه كردند ، و بر پيغامبر عليه السلام مىگذشتند و ياران با سلاح پيش او ايستاده بودند . چون عقبة بن ابى معيط را بگذرانيدند ، و اين عقبه آن بود كه خيو در روى مصطفى عليه السّلام انداخت ، و پيغامبر نذر كرده بود كه او را بكشد . چون چشم پيغامبر بر وى افتاد على را گفت : يا على ، برخيز و آن نذر پيغامبرت را وفا كن . على شمشير بركشيد و آهنگ او كرد كه او را بكشد . او گفت : يا محمّد ، اگر مرا بكشى كودكان مرا كه دارد ؟ پيغامبر عليه السّلام گفتا : اگر كودكانت مسلمان نشوند به آتش بسوزم .